تبليغاتX
مرتضی و ما

...
چرا
به او رأی داده بودیم؟ چرا همچنین خطای بزرگی را انجام داده بودیم؟ کار خودمان بود. چرا؟ چند دلیل داشتیم؟ 1- سید بود 2- بچه آیت الله بود. 3- دکترای اقتصاد نوین داشت. روزی که برای مصاحبه به تلویزیون آمده بود، توده ای ها و چپی ها را له می کرد. قدرت کاریزمای مناظره ای داشت و از آن طرف هم روحانیت معزز پشت سرش بود...
پیچش مو را چه کسانی تشخیص میدهند؟ امثال احمد متوسلیانها که در مریوان است. وقتی که بنیصدر به عنوان فرمانده کل قوامی خواهد به مریوان بیاید، پیش قراول می فرستند. احمد به پیشقراول می گوید که به او بگو، فرمانده کل قوا، رئیس جمهور، هلی کوپتر تو بالای سر مریوان پیدا شود، اولین کسی که با تیربار می زندت، من هستم.
...
آن
شیرمردها وقتی تکه کاغذها را به همدیگر چسباندند، این سند از لانه جاسوسی در آمد که این آقا با کد S.D.lor.1 زمانی که دانشجو بوده است، با ماهی اینقدر دلار به عضویت نیروهای جاسوسی دشمن درآمده است. فوراً این را خدمت امام(ره)رساندند. امام چه کار کرد؟ آیا سریع گفت امشب به رادیو و تلویزیون بدهید اعلام کند؟ باید اینکار را می کرد؟ عراق هم راهش را گرفته دارد می آید، عملیات و خونریزی است، مسببش هم همین است، این هم سندش. ولی امام نامه را گذاشت و فرمود باشد تا وقتش برسد. بارک الله به امام. باید همه از امام آموزش سیاسی ببینند که در چنین روزهای فتنه ای سره را از ناسره تشخیص دهند. گذشت و گذشت یک هفته، دو هفته بین دانشجوهای پیرو خط امام اتفاقاتی افتاد که آقا چرا اعلام نمی کند؟ از این سند بالاتر چه میخواهد؟ امام چرا چنین خیانت و جنایتی را اعلام نمی کند؟ باز تحلیلها در خودیها شروع شد. نکند امام کهولت پیدا کرده است. نکند دور و بریهای امام رینگ بسته حلقه اطلاع رسانی شدند. حزب الله دارد اذیت میشود، دچار انشقاق می شود. از این واقعه دارد چند ماه می گذرد و همه دارند اذیت میشوند اما میوه باید برسد. طوری شد که آن اتفاقات و درگیری کف خیابانها، آخر قصه اینطور شد که مسعود و سپهسالار با همدیگر لباس زنانه و ماتیک به لب زده، با دامن فرار می کنند.
*
...نیروهای مسعود نیروهایی نیستند که همه آنها تخم حرام باشند، ولدالزنا باشند، نه خیلی از آنها را می شناسم، رفیقهای من بودند، بچه محل و بچه مسجدی بودند، در دانشگاه با هم بزرگ شدیم. اما یکدفعه وقتی میگفتنی حسین جان این حرفها چیست تو می زنی عزیزم؟ میگفت نه ما باید برای مبارزه با امپریالیسم متحد شویم و نمی شود با نیروهای مرتجع همدم شد... این حرفهای گنده را برای این بچهها زدند و بعد با یک عنوان رئیس جنبش جوانان فلان منطقه، مسئول پخش روزنامه چهارراه سلسبیل، مسئول فلان... اغفال میکردند، مسئولیت میدادند و بچه هم فکر می کرد خبری است.
*
...خوردیم
سینه به سینه همدیگر، توی سینه پسرعمویم، هم گردانیم، با جانبازی 80 درصد، یک پا قطع، چشم ندارد، گفت حاج سعید کدام طرفی هستی گفتم با این جماعت. گفت اینها؟! ‌اینها به ضلالتند، بیا با ما. می خواهیم برویم میدان ونک، بعد هم می خواهیم صداوسیما را بگیریم، زدم پشتش گفتم خداحافظت باشد.
اما بعد از چند دقیقه پاهای من سست شد. گفتم یا اباالفضل العباس عجب اتفاقی می خواهد بیافتد. من در کل این 10 سال جنگ، نه در کردستانش نه در جنگ عراقش ندیده بودم. آنجا که کردستان بود، یک اتفاقات خاصی میافتاد، این طرف هم عراق بود و مشخص بود. یا امیرالمؤمنین چه بود آن اتفاقاتی که برای شما افتاد.
باید به جنگ مقابل پسرعمو، برادر و پسرم بروم. باید بیایی در مقابل صداوسیمایی دفاع کنی که خودت قبلاً قبولش نداری. چون اگر بیاید آنجا و برودند بالا و با همه عناصری که آنجا هستند، میکروفون را بگیرد، یک لحظه بگوید اینجا موج سبز است انقلاب اسلامی و تهران به دست اشغالگران فتح شد و یا برنده میدانیم، می فهمی یعنی چه؟
و تو آنجا بایستی، بروی در مقابل اهل قبله بایستی. این آن فتنه آخرالزمانی است که خدا نکند این اتفاق دوباره بیفتد. خیلی سخت است. اثرش همین الآن در خانه هایمان هست. حتی اگر موفق هم نشوند که این داستان را کش بدهند، در دانشگاه باز هم برنده میدان هستند. متأسفانه چرا؟ چون جنگ را به داخل کشیدند. تو دیگر دغدغه لبنان و فلسطین را نداری. کما اینکه 30 سال بود از این حرفها نمی شنیدیم "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" جرأت نمی کردند از این حرفها بزنند. چه کسی حرمت را شکست؟

...

در اين روزها حتماً اين سخنراني حاج سعيد را از دست ندهيد. كيمياست.

+ نوشته شده توسط سیدصالح نوری در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 5:43 |
محمدرضا شجريان، آوازخوان مشهور ايراني، كه بعيد است تا به حال صدايش را نشنيده باشيد، اخيراً ضمن سفري كاري (!) به فرنگ، مصاحبه اي هم با تلويزيون صداي آمريكا انجام داده است كه سر و صداي زيادي در محافل سياسي سبز و غيرسبز به پا كرده است.
خودتان با يك جستجوي ساده مي‌توانيد به انبوهي از اين نظرات و نقدها و تحليل‌ها در اينترنت برسيد.
بنده علي‌الحساب كاري با وجه‌ي سياسي اقدام استاد ندارم. چه اين كه به نظرم آدمي كه همه ي عمرش را آواز خوانده باشد به دنبال وجه نيست -كه اگر بود، مي رفت بازيگر مي‌شد!- چيزي كه به نظرم  گفتني آمد، غفلت منتقدان اين مصاحبه از جملات خنده‌داري است كه گر چه رنگ و بوي سياسي يافته، اما نشان از يك بي‌سوادي عميق و درمان ناپذير در استاداعظم هفتادساله ي ما دارد. ايشان فرموده‌اند:

«...با ممنوع کردن بانوان از خوانندگی، بخشی از موسیقی را حذف کردند، مگر می شود صدای سوپرانو در موسیقی نباشد؟ امیدوارم روزی به این نتیجه برسند صدای زنها باعث تحریک مردها نمی شود، چطور صدای مردها باعث تحریک زنها نمی شود!؟...»

استادي كه تمامي ماه رمضان‌هاي زندگي بنده و شما، بلا استثناء، با نغمه‌ي ربناي حضرتشان افطار شده‌است، حرمت استماع صداي نسوان را از چشم جمهوري اسلامي مي‌داند! به به! آفرين به اين همه سواد و علم و فهم در زمينه‌ي تخصصي مورد نظر!
اين چگونه استاد با وجدان و فهيمي است كه در اين هفتاد سال، لاي رساله‌ي هيچ مرجع تقليد و مفتي و قاضي مسلمان شيعه يا سني را نگشوده و ندانسته كه اساساً نگاه اسلام به مقوله ي زن و هنر و ... بر چه منطقي استوار است و جواز حرمت يا حليت صدا، سوپرانو بودن يا نبودن و از اين دست تأملات متجددانه نيست؟!
جالب اين كه ادعاي خود را به استدلالي وزين مزين فرموده‌اند و يك طرفه بودن اين حرمت را حجتي بر ناروايي آن دانسته‌اند!
اين استادِ با كمالِ موسيقي كه معلوم است مطالعات موشكافانه‌اي در فقه و اصول و كلام نيز داشته‌اند، ظاهراً چيزي از شرايط حرمت غنا و طرب نشنيده‌اند كه به اين راحتي حكم بر مجاز بودن استماع هر گونه صداي مردان بر زنان هم داده‌اند!

اين رونمايي موفورالسرور از طرز تفكر، عمق معلومات و اعتقادات مذهبي استاداعظم را گرامي مي‌داريم.


ياعليش!

پ.ن:
همين الان مصاحبه‌اي خواندم از مجيد انتظامي در حاشيه‌ي كنسرت سمفوني مقاومت. جالب است كه ايشان هم با فاصله‌ي كمي از استاداعظم چنين جملات جالبي را بيان كرده‌اند. نيست؟!

... مجيد انتظامی در ادامه گفت: البته مشکلات ریشه ای دیگری نیز بر سر راه موسیقی هست، مثل حضور خانم ها در این عرصه و محدودیت هایی که در بهره گیری از توانمندی های آنها وجود دارد، اینها موضوعاتی اساسی است که حتما باید درموردش صحبت بشود و به صورت ریشه ای موضوعات مربوط به حضور آنها -که به یقین 50 درصد موسیقی و هنرهای وابسته یا مرتبط به آن را تشکیل می دهدـ حل شود.به نظر من اگر اصولی با این موضوع برخورد شود خیلی از چیزهایی که در این بخش به عنوان خط قرمز و بعضا خطر مطرح شده قابل حل است...

فكر كنم جناب انتظامي هم لازم است نگاهي ريشه‌اي به رساله‌ي مرجع محترم تقليدشان بياندازند.
+ نوشته شده توسط سیدصالح نوری در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:23 |

1.
امروز مؤثرترين سلاح بين المللی عليه دشمنان و مخالفين، سلاح تبليغات است؛ سلاح ارتباطات رسانه‌ای است. امروز اين قوی‌ترينِ سلاح است و از بمب اتم هم بدتر و خطرناكتر است. اين سلاح دشمن را شما در بلواهای بعد از انتخابات نديديد؟ دشمن با همين سلاح، لحظه به لحظه، قضايای ما را دنبال ميكرد و به كسانی كه اهل شيطنت بودند، رهنمود ميداد. «و انّ الشّياطين لیوحون الی اولیائهم لیجادلوكم»؛  دائم به اولياء خودشان ایحاء ميكردند. خوب، اين حضور دشمن است ديگر؛ حضور دشمن را از اين واضح‌تر و روشن‌تر ميشود فرض كرد؟

2.
ما نه فقط در عمل احتياج به شجاعت داريم، در فهم هم احتياج به شجاعت داريم. در فهم فقيهانه، احتياج به شجاعت هست؛ اگر شجاعت نبود، حتی در فهم هم خلل به وجود خواهد آمد. درك روشن از كُبريات و صُغريات؛ گاهی انسان كُبريات را درست ميفهمد، در صُغريات اشتباه ميكند. اين درك صحيح از مبانی دين و از موضوعات دینی و از موضوعات خارجيِ منطبق با آن مفاهيم كلی و عمومی ـ يعنی كُبريات و صُغريات ـ احتياج دارد به اينكه ما شجاعت داشته باشيم، ترس نداشته باشيم؛ والا ترس از مالمان، ترس از جانمان، ترس از آبرويمان، انفعال در مقابل دشمن، ترس از جوّ، ترس از فضا؛ اگر اين حرف را بزنيم، عليه ما خواهند بود؛ اگر اين حرف را بزنيم، فلان لكه را به ما خواهند چسباند؛ اين ترسها فهم انسان را هم مختل ميكند. گاهی انسان به خاطر اين ترسها، به خاطر اين ملاحظات،  صورتِ مسئله را درست نميفهمد؛ نميتواند مسئله را درست درك بكند و حل بكند؛ موجب اشتباه خواهد شد. لذا «و لا يخشون احدا الا الله» خيلی مهم است؛ در اين آيه‌ی شريفه‌ی «الّذين يبلّغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفی بالله حسيبا»؛  معلوم ميشود شرط بلاغ و ابلاغ و تبليغ، همين عدم خشيت است كه: «و لا يخشون احدا الا الله». ميگوئی: آقا! اگر اين كار را بكنم، ممكن است در دنیا سرم كلاه برود. خوب، «و كفی بالله حسيبا»؛ محاسبه را به خدا واگذار كنيد و بگذاريد خدا برايتان محاسبه كند. اگر پروای قضاوتهای مردم، داوری‌های گوناگون مردم را به جای پروای از خدا گذاشتيم، مشكل درست خواهد شد؛ چون پروای از خدای متعال تقواست. اگر اين را كنار گذاشتيم و ترس مردم جايگزين شد، آنوقت فرقانی هم كه خدای متعال گفته، پيدا نخواهد شد؛ «ان تتّقوا الله يجعل لكم فرقانا»؛ اين فرقان ناشی از تقواست؛ روشن شدن حقيقت برای انسان، دستاورد تقواست. و به نظر من اين مسئله خيلی مهم است؛ مسئله‌ی خشيت از مال و جان و حرف مردم و آبرو و زمزمه‌ها و حرفها و حديثها و تهمتها و اينها، خيلی مهم است؛ اينقدر اين مسئله مهم است كه خدای متعال به پيغمبرش خطاب ميكند و او را برحذر ميدارد: «و اذ تقول للّذی أنعم الله عليه و انعمت عليه أمسك عليك زوجك و اتق الله و تخفی فی نفسك ما الله مبديه و تخشی النّاس و الله احقّ أن تخشاه»؛ ملاحظه‌ی حرف مردم، ملاحظه‌ی اين تهمتی كه خواهند زد، ملاحظه‌ی چيزی را كه خواهند كرد، نباید كرد؛ «ولله احقّ ان تخشاه». به نظر من يكی از چيزهائی كه فتوحات گوناگون امام را ارزانی آن بزرگوار داشت، همين شجاعت او بود، كه فتوحات علمی، فتوحات معنوی، فتوحات سياسی، فتوحات اجتماعی، اين مجذوب شدن دلها به آن بزرگوار را ـ كه واقعاً چيز عجيبی بود ـ به وجود آورد. و شجاعت آن بزرگوار اين بود كه ملاحظه‌ی هيچ چيزی را نميكرد. بالاخره اهل فتنه مايلند كه خشيت خودشان را، خوف از خودشان را در دل نخبگان و خواص، به جای خشيت از خدا بنشانند؛ يعنی مايلند كه از آنها ترسيده بشود؛ «الّذين قال لهم النّاس إن النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل».  یعنی اينكه دائماً دارند به ما ميگويند: آقا! «إن النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم»، جوابش همين است: «فقالوا حسبنا الله و نعم الوكيل». نتيجه‌اش هم اين است: «فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم يمسسهم سوء».  نتيجه‌ی اين احساس، اين درك، اين حقيقت روحی و معنوی همين است كه: «فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم یمسسهم سوء». بنابراين، بايستی اين شجاعت را داشت و لازم شد.

3.
اين را هم عرض بكنيم؛ بعضی‌ها در فضای فتنه، اين جمله‌ی «كن فی الفتنه كبن اللبون لا ظهر فیركب و لا ذرع فیحلب» را بد ميفهمند و خيال ميكنند معنايش اين است كه وقتی فتنه شد و اوضاع مشتبه شد، بكش كنار! اصلاً در اين جمله اين نيست كه: «بكش كنار». اين معنايش اين است كه به هيچوجه فتنه‌گر نتواند از تو استفاده كند؛ از هيچ راه. «لا ظهر فيركب و لا ذرع فیحلب»؛ نه بتواند سوار بشود، نه بتواند تو را بدوشد؛ مراقب بايد بود.
در جنگ صفين ما از آن طرف عمار را داريم كه جناب عمار ياسر دائم ـ آثار صفين را نگاه كنيد ـ مشغول سخنرانی است؛ اين طرف لشكر، آن طرف لشكر، با گروه‌های مختلف؛ چون آنجا واقعاً فتنه بود ديگر؛ دو گروه مسلمان در مقابل هم قرار گرفتند؛ فتنه‌ی عظيمی بود كه عده‌ای مشتبه بودند. عمار دائم مشغول روشنگری بود؛ اين طرف ميرفت، آن طرف ميرفت، برای گروه‌های مختلف سخنرانی ميكرد ـ كه اينها ضبط شده و همه در تاريخ هست ـ از آن طرف هم آن عده‌ای كه «نفر من اصحاب عبد الله بن مسعود ...» هستند، در روايت دارد كه آمدند خدمت حضرت و گفتند: «يا اميرالمؤمنين ـ يعنی قبول هم داشتند كه اميرالمؤمنين است ـ انّا قد شككنا فی هذا القتال»؛ ما شك كرديم. ما را به مرزها بفرست كه در اين قتال داخل نباشيم! خوب، اين كنار كشيدن، خودش همان ذرعی است كه یُحلب؛ همان ظهری است كه يُركب! گاهی سكوت كردن، كنار كشيدن، حرف نزدن، خودش كمك به فتنه است. در فتنه همه بايستی روشنگری كنند؛ همه بايستی بصيرت داشته باشند.


منبع:

بيانات در ديدار اعضای مجلس خبرگان رهبری

+ نوشته شده توسط سیدصالح نوری در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 20:20 |
در همه‌ي اين تابستان دنبال فرصتي مي‌گشتم تا از فتنه‌ي سبز اصحاب جمل آخرالزمان چيزهايي بنويسم.
به دلايل مختلفي نشد كه بشود.

اما الان احساس وظيفه كردم كه در آستانه‌ي روز جهاني قدس، هشداري و پيشنهادي در مورد برگزاري راهپيمايي جمعه بدهم:

هشدار:
در اين سال‌هاي انقلاب، در رسانه‌هاي ما فلسطين (به حق) نماد مظلوميت مطلق بوده است. هر چند بارها انتقادات شديدي به نحوه‌ي نمايش وقايع و فجايع فلسطين از رسانه‌هاي دولتي داشته‌ايم، اما در هر صورت در اذهان مردم ما اسراييل شر مطلق و خونريز و جنايتكار بي‌رحمي است كه بدون مسامحه و بدون دليل آدم مي‌كشد و رحم ندارد.
اصحاب جمل سبز به درستي فهميده‌اند كه حالا كه عِده و عُده‌اي باجرأت و دلير نمي‌يابند تا علناً بشورند و غوغا كنند، بايد سوار موج جمعيت شد و بيش‌‌ترين ماهي ممكن را از آب گل آلود صيد كرد. فلذا همين‌جاست كه بر گردن حنظله (نماد مردم فلسطين اثر شهيد ناجي علي) به جاي چفيه، قلاده‌ي سبز انداخته اند و دستش زنار سبز بسته، و در بوق و كرنا كرده‌اند كه: «آي مردم! چرا راه دور مي رويد، اين جا فلسطين است.»
مي خواهند همه‌ي تصوير ذهني مظلوميت مردم فلسطين در ذهن مردم ايران را به كام خود تصرف كنند و در مقابل از حكومت جمهوري اسلامي تصويري مترادف اسراييل تداعي كنند.
هشدار مي‌دهم كه اين سنگر را از ما نگيرند.

پيشنهاد:
امسال رنگ روز قدس بايد سبز باشد. نه از طرف اصحاب جمل، بلكه از طرف سازمان تبليغات اسلامي.
مي‌دانيم كه رنگ سبز، رنگ جنبش حماس است و اين بهانه‌ي مناسبي براي توزيع اقلام تبليغاتي با آرم حماس و رنگ غالب سبز در راهپيمايي است. منتها در روزهاي منتهي به جمعه مي‌بايست از رسانه‌ها به كرات سبز بودن روز قدس امسال به ياد مقاومت حماس و مردم غزه در جنگ بيست و دو روزه يادآوري شود و خود تلويزيون در سبز كردن فضا پيش قدم شود. حتي بدك نيست چند تا از مقامات دولتي هم بيانيه بدهند و در روز راهپيمايي احمدي‌نژاد شال و كلاه سبز داشته باشد.
اين راه حلي است كه در مورد الله اكبرهاي شبانه هم جواب مي دهد و به راحتي مي شود نمادهاي انقلابي را از منافقين پس گرفت.
ما بايد مسأله‌ي نماد را جدي بگيريم. خيلي جدي.


*
پ.ن:
در پايان با خودم فكر مي‌كنم شايد چنين اقدامي شبيه فوت كردن در زغال گداخته باشد، و آتشي كه شعله‌هايش در حال خاموشي است دوباره روشن كند.
اما باز احتمال مي‌دهم كه اگر در روز قدس قدرت نمايي متوهمانه‌ي ديگري اتفاق بيافتد و پهلوان پنبه ها  مجدداً خيال كنند كه خيلي هستند، كليد جنگ رسانه‌اي جديدي خورده است.

لذاً در خودم اين جرأت را مي‌يابم كه اين نقشه را عملي كنم. در مسئولين اما ...

+ نوشته شده توسط سیدصالح نوری در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 16:0 |

هر چه به خودم فشار مي‌آورم كه از نام و مقام و جاي و مكان و هواي خودم ننويسم، نمي‌شود. اصلاً انگار چيز ديگري براي نوشتن در اين عالم وجود ندارد.

سيدعلي ثاقب هم همين را مي‌گويد. مانده‌ام كه روزگار با من چه كرده‌است در اين سه سال؟ سه سال دوري از مرتضي. سه سال درگير خود و خودي بودن؛ بي‌خود و بي‌جهت.
سه سال ننوشتن به نام سيدصالح نوري برايم گران تمام شده‌است و حالا از سر گرفتنش زمان مي‌برد.
مانده‌ام كه در اين سه سال من با روزگار چه كرده‌ام؟

شش سال پيش در چنين روزهايي كه مرتضي و ما را راه مي‌انداختم، در گوشه‌ي آن خانه‌ي رو به آفتاب و محقر، حقيقتاً در جستجوي حقيقت بودم. امروز اما در جستجوي آن روزهاي از دست داده‌ام.
حالا مسئله‌ي هجرت برايم پر رنگ شده‌است. يعني دوباره فايده‌اي خواهد داشت؟
اين من، نه آن من است كه سال‌ها پيش چمداني بست و به سفر رفت. امروز چمدان دنيايي‌ام سنگين‌تر و حجيم‌تر از آن است كه به راحتي به دوش بكشم. يعني مي‌توانم؟ چه كسي مي‌داند؟

مي‌بيني؟ همه‌اش شد حديث نفس.
چه كنم؟
چه كنم؟
؟
+ نوشته شده توسط سیدصالح نوری در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:36 |

الا روح طوفاني مرتضي
سليمان تسليم امر قضا

از آن دم كه در خون شنا كرده‌اي
مرا با جنون آشنا كرده‌اي

جنون را به حيرت درآميختي
قلم را ز غيرت برانگيختي

بگو نسبتت با شهيدان چه بود
كه مرغ دلت سويشان پرگشود

چه ها كرد حق با تو در شام قدر
كه همسفره‌اي با شهيدان بدر

ببخشاي اگر از تو دم مي‌زنم
و يا در حريمت قدم مي‌زنم

برآنم كه درك ولايت كنم
مبادا كه ترك «ولايت» كنم

كنون خالي از عجب و خودبيني ام
پر از سكر آواي آويني‌ام


جملاتي از علامه جوادي آملي درباره ي شهيد آويني و هنر متعهد اسلامي را با بخوانيم:

... روايت‌ فتح‌ را با درايت‌ شهادت‌ آميختن، و هنر تصوير را با ظفر تحقيق‌ هماهنگ‌ ساختن؛ و دو قوس‌ نزول‌ و صعود را با منحني‌ تام‌ هنر اسلامي‌ دور زدن؛ و معقول‌ را با عبور از بستر خيال، محسوس‌ كردن؛ و محسوس‌ را با گذر از گذرگاه‌ تخيل، معقول‌ نمودن؛ و تجرد تام‌ عقلي‌ را در كسوت‌ خيال‌ كشيدن؛ و از آن‌جا به‌ جامه‌ حس‌ درآوردن‌ و سپس‌ از پيراهن‌ حس‌ پيراستن‌ و كسوت‌ خيال‌ را تخليه‌ نمودن‌ و به‌ بارگاه‌ تجرد كامل‌ عقلي‌ رسيدن‌ و رساندن‌ و در لفافه‌ي‌ هنر، سه‌ عالم‌ عقل‌ و مثال‌ و طبيعت‌ را به‌ هم‌ مرتبط‌ جلوه‌ دادن؛ و كاروان‌ دلباخته‌ جمال‌ محبوب‌ را از تنگناي‌ طبيعت‌ به‌ درآوردن‌ و از منزل‌ مثال‌ رهايي‌ بخشيدن‌ و به‌ حرم‌ امن‌ عقل‌ رساندن‌ كه‌ عناصر اصلي‌ هنر اسلامي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند در سلاله‌ سلسله‌ سادات‌ و دوده‌ شجره‌ طوباي‌ شهادت‌ يعني‌ شهيد سعيد، سيد مرتضي‌ آويني و ديگر هنرمندان‌ متعهد ديني‌ تبلور يافت‌ و مي‌يابد...

متن كامل بيانات ايشان

+ نوشته شده توسط سیدصالح نوری در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 15:29 |

فردا شانزدهمین سالگرد شهادت سیدمرتضی آوینی است. اگر سیدمرتضی زنده بود الان فقط 62 سال سن داشت.
به یاری خدا تصمیم دارم نوشتن وبلاگ «مرتضی و ما» را از سر بگیرم. این وبلاگ خیلی به گردن من حق دارد.
در سال هایی که نوشتن مرتضی و ما را شروع می کردم به راستی در جستجوی حقیقت بودم و امروز، هر چند از آن سال ها و از ان حال و هوا فاصله گرفته ام، اما امیدوارم دوباره بهانه ای شود برای جستجوی حقیقت.
این نوشته ی آغازین را با جملات سحرانگیز و جاودانه ی سیدمرتضی درباره ی خودش به پایان می رسانم:

اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچار شده‌ام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقا بپذيرم كه تظاهر به دانايي هرگز جايگزين دانايي نمي‌شود و حتي از اين بالاتر، دانايي نيز با تحصيل فلسفه حاصل نمي‌آيد. بايد درجست وجوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هر كس براستي طالبش باشد آن را خواهد يافت و در نزد خويش نيز خواهد يافت.

+ نوشته شده توسط سیدصالح نوری در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 16:49 |
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف / منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين، وقف در راه خدا مي باشد

Copyright © 2009 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD